ساریناسارینا، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره

سارینا فرشته کوچولوی مامان

سارینا و برف بازی

سلام بهترین مامان امسال خدای مهربون همه رو سوپرایز کرد و توی ماه دوم پاییز همه جارو سفید پوش کرد و منم مثل بچه ها از اومدن برف کلی ذوق میکنم اینم عکس خانومی در حال برف بازی ...
19 آبان 1390

خاطرات دختر ترشیده

دختری با مادرش در رختخواب درددل می کرد با چشمی پر آب گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟ روی دستت باد کردم مادرم ! سن من از بیست وشش افزون شد دل میان سینه غرق خون شد هیچ کس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته ! مادرش چون حرف دختش را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت : دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن ! گفت دختر مادر محبوب من ! ای رفیق مهربان و خوب من ! گفته ام با دوستانم بارها من...
11 آبان 1390

بدون عنوان

  وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ناز کردناتو قربون   ...
11 آبان 1390

داد نزن

سلام پاره ی تنم ببخش که چند روزه از شیرینکاریات ننوشتم آخه چند روزه حال روحی روانی مامان مساعد نیست و حوصله ی هیچ کاریم نداره هفته پیش برات مسواک خریدیم و هر شب تا مسواک نزنی نمی خوابی قربونت برم حتما باید با هم مسواک بزنیم اگه من مسواک نزنم میایی پیشم و بهم میگی:یه مامان باید با دخترش مسواک بزنه الهی من فدای این حرف زدنت بشم عزیزترینم دیشبم توی حمام مشغول مسواک زدن بودی که من اومدم بیرون هنوز به آشپز خونه نرسیده بودم که یه صدایی از توی حمام اومد منم بدو اومدم که ببینم چی شده این یه خورده راهو از آشپزخونه تا حمام و با خودم فکر کردم که الان تو افتادی کف حمام و سرت شکسته ولی به محض ورود به حمام دیدم خانوم خانوما روی صندلی...
9 آبان 1390

بدون عنوان

نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس/ ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس گفتم: سلام حافظ گفتا عليك جانم / گفتم: كجا روي؟ گفت والله خود ندانم گفتم: بگير فالي گفتا نمانده حالي / گفتم: چگونه‌اي؟ گفت در بند بي خيالي گفتم: كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟ / گفتا: كه مي‌سرايم شعر سپيد باري گفتم: ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد / گفتم: رقيب! گفتا: او نيز كله پا شد گفتم: كجاست ليلي؟ مشغول دلربايي؟ / گفتا: شده ستاره در فيلم سينمايي گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز؟ / گفتا: عمل نموده، ديروز يا پريروز گفتم: بگو زمويش گفتا كه مش نموده / گفتم: بگو ز يارش گفتا ولش نموده گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟ / گفتا: شديد گشته معتاد گرد و افي...
29 مهر 1390

سارینا در آتلیه

سلام خانومی مامان عکسات هنوز آماده نشده و من این عکسارو از توی فیس بوک سیو کردم که البته خاله لیلا زحمتشو کشیده عکسای اصلی که آماده شد اونارو برات میذارم ...
23 مهر 1390

چند روز گذشته

سلام هستی مامان خوبی خانومی ببخش مامان و که دیر به دیر میاد و وبتو آپ میکنه چند روزی اینترنتمون قطع بود و نشد که اتفاق ها و ماجراهارو برات به روز بنویسم ١٧ مهر تولد بابا میثم بود و براش یه جشن کوچولو گرفتیم با حضور عمه زری و دایی مقداد و مامان جون اینا البته عمو محمد و عمو امیرم قرار بود بیان که عمو محمد زنگ زد و گفت مریض شده و نمیتونن بیان منم چون بعد از شمال حسابی سرما خورده بودم نشد که برا عشقم تولد درست و حسابی بگیرم ایشالله سال دیگه راستی عزیزم امسال بابا میثم ٣٠ ساله شد.ایشالله ١٠٠ ساله بشه عشق ما عزیزترینم میثمم تولدت مبارک این روز خدا منت سر همه ی ما گذاشت و تورو به ما هدیه کرد اینو بدون که من و سا...
21 مهر 1390