ساریناسارینا، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره

سارینا فرشته کوچولوی مامان

سارینا در سفر

سلام عزیزترینم،سلام بهترینم ببخش منو که وبتو به روز نکردم آخه مامان سرما خورده چهار شنبه ی پیش به اتفاق مامان جون و عمه زری و عمو محمد و عمو امیر و دایی مقداد و عمو محمد مامان راهی شمال شدیم و رفتیم نارنجستان اینقد خوشحال بودی و با بچه ها بازی میکردی که شب با همون یکی بود و اول خواب میومد تو چشای نازت روزا با علی و نگارو سارا ماسه بازی میکردی و با اینکه ازشون کوچیک تر بودی خودتو باهاشون یکی میدیدی و ازشون جدا نمی شدی موقع بیرون رفتنم یا تو ماشین عمو محمد بودی یا ماشین عمو امیر توی این سفر دختر خوبی بودی و مامان و بابارو اذیت نکردی آفرین گل دختر مامان اینم عکسای شمال ...
18 مهر 1390

سارینا و مهد کودک

سلام خانوم خانوما امروز میخوام برات از شیرین کاریات و شیرین زبونیات بگم عسلم اون هفته برا اولین بار بردمت مهد کودک اینقد ذوق داشتی که نگو البته چون قفط برا یک ساعت بئد باید میرفتی play hous اونجا غیر از تو دوتا بچه ی دیگم بودن که انگار که سابفشون ازتو بیشتر بود اول یه کم خجالت کشیدی و بعد راه افتادی و باهاشون دوست شدی اول که وارد مهد شدیم با صدای بلند سلام کردی و اسمتو گفتی بعد از نمی ساعت بابا اومد دنبالمون و شما رو با هزار وعده و وعید آوردیم بیرون تا عصر که با هم رفتیم پارک صدف اونجا از همه ی بچه ها اسمشونو میپرسیدی و بهشون میگفتی چند سالته بعد هر سنی اونا میگفتن تو یه دونه بالاتر میگفتی مثلا اگه میگفتن 4سا...
11 مهر 1390

برنامه ی جدید

سلام دختر من نازگل من همه کس من هستی من عاشقتم مامانی واسه اینکه تو بهترینی آخه عزیزترینی از اونجایی که برنامه ی خوابت حسابی بهم خورده بود من و بابا تصمیم گرفتیم که خانومی رو اینقد بگردونیم و بازی کنه که دیگه ساعت ١٠ خواب باشی عزیزم برا همینم هرروز کارمون شده که بعد از ظهر نذاریم بخوابی و عصرم با هم میریم پارک و اینقد خسته میشی که ساعت ١٠ بیهوش میشی این عکسم دیشب ازت گرفتم تو عادت داری سرو دستتو از پنجره ی ماشین بکنی بیرون و با راننده های ماشینای دیگه سلام و وای وای کنی که یه دفعه با این صحنه روبرو شدم   ...
10 مهر 1390

بدون عنوان

. ای بهار آرزوی نسل فردا،دخترم / ای فروغ عشق از روی تو پیدا، دخترم چشم وگوش خویش را بگشا کز راه حسد / نشکند آیینه ات را چشم دنیا، دخترم دست در دست حیا بگذار وکوشش کن مدام / تا نیفتی در راه آزادی از پا، دخترم کوه غم داری اگر بر دوش دل همچون پدر / دم مزن تا می توانی از دریغا، دخترم با مدارا می شوی آسوده دل،پس کن بنا / پایه رفتار خود را بر مدارا، دخترم روزت مبارک دختر گل مامان ...
8 مهر 1390

عروسی دایی مقداد

سلام عروسک خانوم مامان ٣٠/٦/١٣٩٠ عروسی دایی مقداد و مریم جون بود از یه ماه قبل حسابی در گیر خرید هایی مربوط به عروسی بودیم تقریبا هر روز بابا میثم و میکشوندیم مراکز خرید البته به تو هم بد نمیگذشت هر روز با عمه زری و سارا بودی تقریبا یا با هم خرید بودیم یا سارا خونه ی ما بود و تو عشق مامان حسابی خوش میگذروندی تا روز عروسی آخه مامان و دایی و مقداد مثل خواهر و برادرن و منم اون روز خیلی خوشحال بودم اون روز صبح زود از خواب بیدار شدم تو رو که خواب بودی رو کشوندم سمت پیریز برق آخه میخواستم موهاتو اتو کنم اخه اگه بیدار میشدی عمرا اگه میذاشتی   رفتم آرایشگاه و اومدم خونه تا لباسای گل دختری رو بپوشونم و بریم توی باشگ...
4 مهر 1390

30 ماهگیت مبارک

سلام عزيز دل مامان ببخش اگه نتونستم این چند روز بیام بهت تبریک بگم آخه این چند روز در گیر عروسی دایی مقداد بودیم و حسابی سرمون گرم بود و اصلا وقت نداشتم ولی الان از ته ته دلم میگم عزیزم 30ماهگیت مبارک 30ماهه که خدا بهترین فرشته اش و فرستاده زمین و اونو به من هدیه داده 30 ماهه که من عاشق فرشته کوچولویی شدم که بی اختیار هر روز بیشتر از روزای قبل عاشقش میشم 30 ماهه که خدا به من لصف کرد و طعم و حس مادر بودن و با تمام اعضا و جوارحم احساس کردم 30 ماهه که بدون لحظه ای پشیمانی از مادر بودنم شبها تا صبح بیدار موندم و تمام روز نگران تو بودم بهترینم 30 ماهه منو بابا بهترین لحظه هامونو با تو گذروندیم عزیزم 30ماهه من مامانه بهترین دختر دنیا هستم و ب...
3 مهر 1390