ساریناسارینا، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه سن داره

سارینا فرشته کوچولوی مامان

سارینا و اسباب کشی

سلام عزیز دل مامان چند روزه که وقت نکردم بیام و وبتو به روز کنم آخه مامانی و بابایی اثاث کشی داشتنو ماهم رفته بودیم کمک البته به تو حسابی خوش گذشت بابا میثم مارو گذاشت خونه ی مامانی و خودش برگشت تهران تو هم یه دل سیر بازی کردی و چیزایی که بابا برات منع کرده بودو خوردی آخه بابا خیلی  روی تغذیه ی تو حساس اما من دلم نمیاد چیزایی که آدم توی بچگی فقط دوست داره اونارو بخوره رو از دریغ کنم چیزایی مثل یخمک که بابا مخالف سر سخت این چیزاست خلاصه این چند روز حسابی به مامانی و بابایی و دایی معین و دایی علی روحیه دادی مخصوصا بابایی توی اون همه کاری که ریخته بود روسرش وقتی می گفتی بابایی بیا پیش ناینا بشین کارشو ول میکردو میومد باهات بازی...
6 شهريور 1390

ماه رمضان و سارینا

سلام گل دخترم،تاج سرم ،قندو عسلم این روزا من وبابا روزه ایم و به تو هم سخت میگذره عزیزم آخه تو عادت داری با من و بابا غذاتو بخوری یه روز که خیلی اصرار کردی که بهم غذا بدی بهت گفتم که من و بابا روزه ایم و هر وقت شب شدو هوا تاریک شد باید غذا بخوریم که یه دفعه مثه برق از جات بلند شدی و پرده ی سالن و کشیدی و گفتی بیا غذا بودور ببین تاریکه پریشبم که شب قدر بود هر دفعه ازم میپرسیدی چرا گریه میکنی مامان؟منم برات توضیح دادم که حضرت علی رو به شهادت رسوندن البته یه جوری که متوجه بشی تو هم به دقت به حرفام گوش میدادی برا بابا میثم تعریف کردی که : آدم بدا زدن تو سر امام ابل سرش دون (خون)اومده بد آدم بدا رفتن تو آتیش ...
30 مرداد 1390

عکس های هنری

جیجیر شما رو برم موش موشی مامان نترس خانومی داره نقاشیت میکنه تو اون بالا چیکار میکنی فدای ناز کردنت بشم عزیزم ...
30 مرداد 1390

بدون عنوان

الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست دوباره ... تا خدا خداست..  (بر گرفته از وبلاگ غم انگیز و تاثیر گذا...
28 مرداد 1390

هفت سین زنانه (طنز)

  خانمی با همسرش گفت این چنین: کای وجودت مایه ی فخر زمین! ای که هستی همسری بس ایده آل! خواهشی دارم ... مکُن قال و مقال! هفت سین تازه ای خواهم ز تو غیر خرج عید و غیر از رختِ نو "سین" یک، سیّاره ای، نامش پراید تا برانم مثل برق و مثل باد "سین" دوم، سینه ریزی پُر نگین تا پَرَد هوش از سر عمّه شهین! "سین" سوم، یک سفر سوی فرنگ دیدن نادیده های رنگ رنگ "سین" چارم، ساعتی شیک و قشنگ تا که گویم هست سوغات فرنگ! "سین" پنجم، سمع دستورات من! تا ببالم من به خود، در انجمن! ... آنگه، آن بانو، کمی اندیشه کرد رندی و دوز و کلَک را پیشه کرد! گفت با ناز و کرشمه، آن عیال! من دو "سین" کم دارم، ...
26 مرداد 1390

من پیش بابا نمیمونم

    سلام همه ی هستی مامان   قربونت برم  تازگیا خیلی بلا شدی  مامانی یه حرفایی میزنی که منو بابا از تعجب نمیدونیم چی بگیم و فقط به خاطر داشتنت خدا رو شکر میکنیم دیشب توی ماشین داشتیم با بابا حرف میزدیم که کشیده شد به خونه ی عمو محسن من  به بابا گفتم جمعه سارینا رو نگه دار من برم خونه ی عمو محسن آخه مراسم احیا دارن که یدفعه خانومی مامان گفت من پیش بابا نمی مونم بابا منو میشگون میگیره  موهامو میکشه منو گاز میگیره من و میزنه ، من با تو میام خونه ی عمو محسن منو بابا از مرده بودیم از خنده آخه قربونت برم این حرفارو از کجا یاد گرفتی که تو اون تخیلت برا خودت ساختی عزیز ...
26 مرداد 1390