سارینا فرشته کوچولوی مامان

لحظات شیرین

 

[ جمعه 7 بهمن 1390 ] [ 2:02 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
سارینا و مهد جدید

از 15 شهریور خانومی پبت نام کردیم مهد همیشه بهار البته به همین اسونی هم نبود تمام مهدای دور و برمونو گشتیم تا بالاخره عشق مامان از اینجا خوشش اومد

نا گفته نمونه که دو هفته ای طول کشید تا عروسکم عادت کردی و مامان توی دفتر مهد میموند تا خانومی هر وقت دلش تنگ میشد بیاد یه بوس بده و دوباره بره

اینم عروسکم با دوست صمیمیش باران

اینجا شب اول مهره

اینجا هم جشن اوله مهرشونه البته خانومی ناراحته چون مامان امروز دیگه توی دفتره نمیمونه

اینم بعد از مهده که گلم از خستگی بیهوش شد

[ يکشنبه 27 بهمن 1392 ] [ 13:53 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
مادرجونمونم رفت پیش خدا

سلام گل مامان خیلی وقته که اینجا نیومدم و چیزی برات ننوشتم مامان و ببخش عشقم ناراحت

توی این 7 ماه گذشته خلیل اتفاقا افتاد یکی از بدترین هاش فوت مادر جون بود عزیزم

که همه ی مارو خیلی ناراحت و غمگین کرد

حالا برات یه خاطره تعریف کنم

روزی که مادر جون فوت کرد رفتیم خونشون و ما مشغول گریه کردن بودیم که یدفعه تو اومدی و گفتی مامان ناراهت نباش مادرجون کفشاشو نپوشیده رفته پیش خدا بر میگرده کفشاشو ببره ما نمیزاریم بره پیش خدا

قربون شیرین زبونیات برم عسلکم

مادر جون مهربونم روحت شاد و یادت همیشه در قلب ما پابرجاست

[ يکشنبه 27 بهمن 1392 ] [ 13:23 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
بفرمایید کیک
[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 18:52 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
تولد باربی

سلام دختر بهاری مامان

خیلی وقته نیومدم و برات ننوشتم مامان و ببخش مثل همیشه که هر اتفاقی میوفته برات میگی "تقصیر تو بود مامان که مواظبم نبودی ولی من می بخشمت "

خلاصه تولد ٤ سالگی دخترمون برگزار شد البته با ٤٥ رو تاخیر

میدونی مامان سعی کردم هر کاری که از دستم بر میاد برات انجام بدم راستش خودم بیشتر از تو ذوق تولدت و دارم این لباس رو هم خودم برات درستیدم امسال که خیلی مورد استقبال قرار گرفت خدارو شکر

این شما و اینم عکسای تولد سارینای باربی ما

کارت دعوت ساخت مامان

کیک خوشمزه ی آقای قناد با عکس سارینا و باربی

بقیه شو برو ائامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 ] [ 2:12 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
برای همه ی زندگیم مینویسم

سلام دخترم برگ گلم دختر نازه خوشگلم

از دست مامان دلگیر نباشی این روزا مامان مشغول خونه تکونی و خرید عیدیم عزیزم

امسالم گذشت یه سال پر از اتفاقای خوب و بد

پراز بازی و خنده پر از گریه و اشک

ولی میدونم مامان خوبی نبودم خیلی وقتا میخواستی بچه گی کنی و من حوصله نداشتم

شاید به خاطر اینکه شبا خوابیت نمیبرد و میخواستی برات کتاب بخونم بهت اخم کردم تا بخوابی

یه روزایی مامان کار داشت و باهات بازی نکرد و تو هم مامن قهر میکردی و میرفتی توی اتاقت و خودت بازی میکردی

ولی عزیز دل مامان بهت قول میدم توی سال جدید بیشنر برات وقت بذارم

از خدا میخوام صبرو حوصله ام وبیشتر کنه و کمکم کنه تا مامان خوبی برات باشم

گل دخترم

همون مامانی که خودت میگی همونی که میگی :کدوم مامان اینقد مهربونه فقط مامان من قربون اون حرف زدنت برم مامانی

توی سال جدید بهترین ها رو برا تو و بابا آرزو میکنم و از خدا میخوام تو رو بابا رو به من ببخشه

خیلی دوستتون دارم و شما همه ی زندگیه منید

ني ني شكلك

[ چهارشنبه 30 اسفند 1391 ] [ 9:41 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
جدیدترین عضو خانواده

سلام دختر قشنگم عزیزترینم

مامان و ببخش اگه دیر به دیر میام و وبلاگتو آپ میکنم

تو این مدت که ننوشتم خیلی چیزا یاد گرفتی و خیلی اتفاقا افتاده ولی باشه برا پست بعدی

دختر خاله نسرین امروز بدنیا اومد و کلی همه رو خوشحال کرد

تو هم مشتاقانه منتظری که بری و ببینیش منم برات عکس گرفتم که ببینیش هم تو هم اون خاله ی مشتاقششششششششششششششششششششششششششش

اینم عکس کیمیا خانوم فسقلی

قربونت برم که اینقد آروم خوابیدی ایشالله زیر سایه مامان و باباش بزرگ بشه عروسک ما

[ يکشنبه 20 اسفند 1391 ] [ 21:37 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
تولد سارا

سلام همه کس مامان

ببخش مامان و اگه دیر به دیر میام  شیرین کاری ها و شیرین زبونی هاتو ثبت میکنم عزیزم

ولی تو اینو همیشه بدون که مامان عاشقته گل دخترم

دیروز تولد سارا بود با تم کریسمس و حسابی بهت خوش گذشت حالا بریم سراغ عکسا

اینم بابا نوئل

رادین-سارا- نگار- علی-سارینای مامان-عسل

اینم بابا نوئلمون

اینم میز شام که ژله هاش محصول مشترک مامان و سارینا بود هههههههه

 

[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 15:26 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
دختر که باشی ......

دختر که باشی

نفس بابایی

لوس بابایی

عزیز دردونه ی بابایی

حتی اگه بهت نگه

دستت و میذاره روی چشماش و میگه:

این تویی که به چشمای من سوی دیدن میدی

خلاصه یک کلوم دختر نفس باباشه

 

[ جمعه 22 دی 1391 ] [ 1:59 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
برف بازی

این هفته که رفتیم خونه ی مامانی قرار گذاشتیم جمعه بریم برف بازی

اینقد ذوق کرده بودی که نگو با مهدی و سینا حسابی برف بازی کردی و کلی خوش گذروندی عزیزم

موقع برگشتنم کلی گریه کردی که چرا برف بازی تموم شد

اینم عکسای برف بازی

اینم یه مادرو دختر عاشق هم

اینجا هم داشتی گریه میکردی که نریم خونه

اینم سینا و سارینا و مهدی توی دستگرد باغچه ی آقاجون

[ شنبه 9 دی 1391 ] [ 14:56 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
اولین نامه های دخترم برای .....

سلام همه ی وجودم

نمی دونم وقتی این نوشته هارو میخونی چند سالته ولی من اولین نوشته های تورو که یه جور نامه است و توی سن ٢٧ سالگی خوندم نوشته های یه دختر ٣ سال و ٨ ماهه رو

دیروز داشتم ظرف میشستم که دیدم صدایی ازت نمیاد اومدم دیدم داری با ماژیکات بازی میکنی خیالم راحت شد که خراب کاری نمیکنی برگشتم تا بقیه ظرفارو بشورم که یدفعه اومدی و اینو بهم نشون دادی

گفتی اینو برا تو و بابا نوشتم

بهت گفتم حالا چی برام نوشتی عزیزم

تو هم شروع کردی به خوندن که:مامان خوشگلم منو ببخش اگه شیطون میاد پیشم و بهم میگه شیطونی کنم خیلی دوستت دارم مامان دلم میخواد وقتی حوصلم سر میره با تو بازی کنم

اینقد بغض کرده بودم که تورو گرفتم توی بغلم و بی اختیار اشکم سرازیر شد نمیدونستم چی باید بهت بگم که خودت گفتی مامان من که حرف بدی نزدم که گریه میکنی منم بوست کردم گفتم از بس قشنگ نوشتی گریه ام گرفت عزیزم

بعد شروع کردی بقیه اش و خوندن که:بابای مهربونم مرسی که هر روز میری سر ساختمون و خسته میایی خونه تازه برا منم خوراکی میگیری و من و میبری بیرون

عاشقتم دخترکم تو خیلی ماهی یه وقتا فکر میکنم که لیاقت تو رو ندارم دختر فهمیده ی من

چند دقیقه بعد اومدی با دو تا کاغذ دیگه که اونا هم نامه بود

اینو برا مامانی و بابایی نوشنی عزیزم

واما شرح نامه :مامانی من تورو خیلی دوست دارم نعنی (یعنی )١٠ تا دوست دارم .من خیلی خوشحال میشم که بیایی خونه ی ما و ١٠ شب بخوابی

من دوست دارم بیام خونه تون و ١٠ شب بخوابم ولی بابا میثم همش کار داره و همش میره سر شاختمون و خسته و کوفته میاد خونه

حالا اگه بری مکه من ١٠ شب خونه تون میخوابم

بابایی خوشگلم خیلی دوستت دارم که برام همه چیز میخری با من بازی میکنی

اینو همیشه بدون که مامانی و بابایی هم خیلی خیلی تورو دوست دارن گل دخترم

اینم آخرین نامه برا عزیز دلت عمو پورنگ خوشگلت (البته به قول خودت )

این نامه یه جورایی فرق میکنه با اون دوتا نامه

واما :عمو پورنگ خوشگلم چقد خوب بود که اومدم پیشت ولی من میخواستم خجالت نکشم و بیام بغلت و بوست کنم ولی تو باهام خدافظی کردی و رفتی

میخواستم بهت بگم عید که شد بیایی تولدم

خیلی دوست دارم و همش سی دی تورو نگا میکنم و شعراتم بلدم بخونم

امیر محمد خوشگلم تو داداشیه منی خیلی دوست دارم

منم مثل تو کشتله میگم

مطمئنم که عمو پورنگم تورو دوست داره عزیزم

دیگه نمیتونم بنویسم راستش اشکام دیگه سرازیر شدن

فقط همینو میگم

دوستت دارم به اندازه ی همه ی کسایی که نمیشناسم

دوستت دارم به اندازه ی تمام لحظه های که نبودم

دوستت دارم به اندازه ی ..............هیچ اندازه ای نداره

بی اندازه دوستت دارم دخترکم

[ جمعه 24 آذر 1391 ] [ 2:09 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
ماهم رفتیم تلویزیون

سلام مامانی عزیزکم دخترکم

مامان و ببخش خیلی وقته که برات چیزی ننوشتم

تو این مدت خیلی چیزا یاد گرفتی و خیلی حرفای بزرگ تر از سنت میزنی عزیز دلم

دیگه مهد نمیری و از این موضوع خیلی ناراحتم ولی خودت که راضییییییییییییییییییییییییییییییییییی

بابا امسال با آقای ابهری که توی صدا و سیما هستن آشنا شد و همین آشنایی باعث شد که ایشون اسم تورو برای برنامه ی عمو پورنگ بنویسن البته ماهم از همه جا بی خبر

دوشنبه ی هفته پیش توی دندانپزشکی بودیم که آقای ابهری به بابا زنگ زدو گفت که اسم سارینا برا پنجشنبه دراومده هورااااااااااااااااااا اینقد ذوق زده شده بودی که نگو مطب و گذاشته بودی روی سرت از خوشحالی اینقد بلند بلند از عمو پورنگ برا مامان جون تعریف میکردی که خانوم منشی اومد و بهم گفت برا دخترتون اسفند دود کنید

خلاصه که دختر ما هر شب که میخواست بخوابه با انگشتای کوچولوش تا پنجشنبه میشمرد ببینه چند تا دیگه باید بخوابه تا پنجشنبهYahoo smiley 011

روز سه شنبه ساعت ٧ صبح بیدار شدی از خواب که مامان کی منو میبری پیش عزیز دلم منم خواب آلود گفتم این هفته نمیریم خونه ی بابایی ،بابایی میاد خونه مون عزیزم بگیر بخواب

ولی تو خیلی شاکی گفتی بابایی رو نمیگم که عمو پورنگ عزیزم و میگم منو میگیییYahoo smiley 025

هر روز صبح سی دی های  عمو پورنگ میدیدی و تا خود شب ٥ تا سی دی رو ٥ بار هر کدوم و میدیدی دیگه همه ی دیالوگاشو حفظ کردی عزیزمYahoo smiley 043

تا بالاخره ٥ شنبه رسید از صبح که بیدار شدی هر یک ساعت ازم میپرسیدی مامان چند ساعت دیگه میریم عمو پورنگ منم تا جوابتو میدادم میگفتی مرسی که منو میبری عمو پورنگ (قربونت برم که اینقد قدر شناسی )

بالاخره ساعت ٥/٣ از خونه حرکت کردیم و رسیدیدم اینقد هیجان داشتی که نگو عزیزکم

تا ساعت ٥/٤ که رفتید داخل استودیو اول خیلی ذوق داشتی  ولی وقتی میخواستی بری داخل یدفعه زدی زیر گریه هر چی ام منو بابا بهت میگفتی میخوای نری تو و بریم خونه عمو پورنگ و ببینی راضی نشدی و میخواستی ماهم همراهت بریم داخل خلاصه با چشم گریون رفتی تا ساعت ٥/٥ که برنامه شروع شد دل تو دلم نبود که چه حالی داری

وقتی تو رو دیدم اینقد ذوق زده شده بودم که نگو با اینکه تورو خیلی نشون ندادن ولی همون قدر هم برا یه مامان کافیه عسلکم

وقتی برنامه تموم شد اینقد حرف و تعریفی داشتی که داشتی منفجر میشدی و تا خونه یک نفس تعریف کردی

اینم دخملی مامان قبل از رفتن

اینم عشق مامان آماده برا رفتن پیش عمو پورنگ

 

[ شنبه 18 آذر 1391 ] [ 23:57 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
سومین سفر به مشهد

سلام عزیز دل من    نازنین خوشگل من

خیلی وقته که نیومدم و وبلاگت و آپ نکردم مامان و ببخش دخترکم

٢٥ مهر صبح خیلی زود به همراه مامان جون و باباجون راهی مشهد شدیم روز اول توی حرم خیلی تعجب کرده بودی و با دقت همه جا رو نگاه میکردی ولی دفعه های بعد که میخواستیم بریم حرم همش غر میزدی که چقد میرید مشهد (منظور همون حرم )یکم توی هتل بمونیم خوب

هتلمون قصر بود و تو هم خیلی از هتل خوشت اومده بود مدام توی راهروی هتل بودی و یا میرفتی توی اتاق مامان جون یا تو اتاق خودمون بودی

یه روز رفتیم پروما و توهم با بابا رفتین شهر بازیش و حسابی بازی کردی و بهت خیلی خوش گذشت عشق من

روز دوم مدام ازمون میپرسیدی چند روز اینجا میمونیم و باباهم میگفت ٤ شب تو هم گریه میکردی و میگفتی ١٠ شب بخوابیم حتی توی خواب ساعت ٣ نیمه شب با گریه بیدار شدی و مدام میگفتی نریم تهران ..............من نمیام  میخوام همینجا بمونم

توی هتل که بودیم چند تا دخترکوچولو بودن که تو میرفتی جلوشونو بهشون میگفتی میایی با هم دوست بشیم اونا هم از خدا خواسته مشغول بازی و شیطونی میشدید

توی حرمم که نگو تا ازت غافل میشدم میرفتی پیش خانومایی که بچه ی کوچیک داشتن و باهاشون مشغول حرف زدن میشدی

الهییییییییییییییییییییییی فدای روابط اجتماعییت بشممممممممممممم

حالا بریم سراغ عکسا

جیگر مامان در شاهرود پارک آبشار مشغول خوردن لوبیا پلو

حالا بقیه شو برو ادامه مطلب ببین


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 3 آبان 1391 ] [ 20:27 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
تولد بابا میثم

١٧ مهر روز تولد بابا میثم بود راستش تولد ٣٠ سالگی خیلی برام مهم بود و میخواستم برا بابا یه جشن مفصل بگیرم ولی خوب بشد ایشالله تولد ٤٠ سالگیش ایشالله  قلب

اینم عکس پدر و دختر

عشق مامان تا آخر شب هزار بار بابا رو بوس کرد و تولدت مبارک میخوندو اینقد خوشحال بود که اینگاری تولد خودشه

friend - emoticonswallpapers.com

بقیه اشو برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 24 مهر 1391 ] [ 14:26 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
نتیجه ی 10 روز اول مهد
[ دوشنبه 10 مهر 1391 ] [ 18:55 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
جشن اول مهر مهد

سلام هدیه ی آسمونی مامان

جشن مهدتون با دو روز تاخیر برگزار شد و خیلی بهت خوش گذشته بود عزیز دلم

از اونجایی که اجازه ندادن مامانا حضور داشته باشن توی جشن منم دوربین و دادم نگار جون تا از جیگر مامان عکس بگیره

حالا بریم سراغ عکسا

این خنده هاتو با دنیا عوض نمیکنم عشق من

بقیه شو اینجا ببینید


ادامه مطلب
[ سه شنبه 4 مهر 1391 ] [ 11:24 ] [ الهام ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد