سارینا فرشته کوچولوی مامان

لحظات شیرین

گزارش یک ساله

سلام دختر مثه برگ گلم .ناز دونه ی مامان خیلی وقته که نیومدم و برات چیزی ننوشتم مامان و ببخش عزیز دردونه ی من تو این مدت خیلی اتفاقای خوب و بد برامون افتاد که همه رو در کنار هم گذروندیم یه مدت تو سویییت عمو امیر زندگی کردیم اونجا آبله مرغون گرفتی و خیلی اذیت شدی الهی مامان بمیره به مهدت حسابی عادت کرده بودی و عاشق مربیت حمیده جون شده بودی یه شبم یه چیزی به لبت گزید و لبت پروتزی شد   ...
29 دی 1393

سارینا و مهد جدید

از 15 شهریور خانومی پبت نام کردیم مهد همیشه بهار البته به همین اسونی هم نبود تمام مهدای دور و برمونو گشتیم تا بالاخره عشق مامان از اینجا خوشش اومد نا گفته نمونه که دو هفته ای طول کشید تا عروسکم عادت کردی و مامان توی دفتر مهد میموند تا خانومی هر وقت دلش تنگ میشد بیاد یه بوس بده و دوباره بره اینم عروسکم با دوست صمیمیش باران اینجا شب اول مهره اینجا هم جشن اوله مهرشونه البته خانومی ناراحته چون مامان امروز دیگه توی دفتره نمیمونه اینم بعد از مهده که گلم از خستگی بیهوش شد ...
27 بهمن 1392

مادرجونمونم رفت پیش خدا

سلام گل مامان خیلی وقته که اینجا نیومدم و چیزی برات ننوشتم مامان و ببخش عشقم توی این 7 ماه گذشته خلیل اتفاقا افتاد یکی از بدترین هاش فوت مادر جون بود عزیزم که همه ی مارو خیلی ناراحت و غمگین کرد حالا برات یه خاطره تعریف کنم روزی که مادر جون فوت کرد رفتیم خونشون و ما مشغول گریه کردن بودیم که یدفعه تو اومدی و گفتی مامان ناراهت نباش مادرجون کفشاشو نپوشیده رفته پیش خدا بر میگرده کفشاشو ببره ما نمیزاریم بره پیش خدا قربون شیرین زبونیات برم عسلکم مادر جون مهربونم روحت شاد و یادت همیشه در قلب ما پابرجاست ...
27 بهمن 1392

تولد باربی

سلام دختر بهاری مامان خیلی وقته نیومدم و برات ننوشتم مامان و ببخش مثل همیشه که هر اتفاقی میوفته برات میگی "تقصیر تو بود مامان که مواظبم نبودی ولی من می بخشمت " خلاصه تولد ٤ سالگی دخترمون برگزار شد البته با ٤٥ رو تاخیر میدونی مامان سعی کردم هر کاری که از دستم بر میاد برات انجام بدم راستش خودم بیشتر از تو ذوق تولدت و دارم این لباس رو هم خودم برات درستیدم امسال که خیلی مورد استقبال قرار گرفت خدارو شکر این شما و اینم عکسای تولد سارینای باربی ما کارت دعوت ساخت مامان کیک خوشمزه ی آقای قناد با عکس سارینا و باربی بقیه شو برو ائامه مطلب قیف های پاپ کورن اینم میز شاممون ...
30 ارديبهشت 1392

برای همه ی زندگیم مینویسم

سلام دخترم برگ گلم دختر نازه خوشگلم از دست مامان دلگیر نباشی این روزا مامان مشغول خونه تکونی و خرید عیدیم عزیزم امسالم گذشت یه سال پر از اتفاقای خوب و بد پراز بازی و خنده پر از گریه و اشک ولی میدونم مامان خوبی نبودم خیلی وقتا میخواستی بچه گی کنی و من حوصله نداشتم شاید به خاطر اینکه شبا خوابیت نمیبرد و میخواستی برات کتاب بخونم بهت اخم کردم تا بخوابی یه روزایی مامان کار داشت و باهات بازی نکرد و تو هم مامن قهر میکردی و میرفتی توی اتاقت و خودت بازی میکردی ولی عزیز دل مامان بهت قول میدم توی سال جدید بیشنر برات وقت بذارم از خدا میخوام صبرو حوصله ام وبیشتر کنه و کمکم کنه تا مامان خوبی برات باشم گل دخترم ...
30 اسفند 1391

جدیدترین عضو خانواده

سلام دختر قشنگم عزیزترینم مامان و ببخش اگه دیر به دیر میام و وبلاگتو آپ میکنم تو این مدت که ننوشتم خیلی چیزا یاد گرفتی و خیلی اتفاقا افتاده ولی باشه برا پست بعدی دختر خاله نسرین امروز بدنیا اومد و کلی همه رو خوشحال کرد تو هم مشتاقانه منتظری که بری و ببینیش منم برات عکس گرفتم که ببینیش هم تو هم اون خاله ی مشتاقششششششششششششششششششششششششششش اینم عکس کیمیا خانوم فسقلی قربونت برم که اینقد آروم خوابیدی ایشالله زیر سایه مامان و باباش بزرگ بشه عروسک ما ...
20 اسفند 1391

تولد سارا

سلام همه کس مامان ببخش مامان و اگه دیر به دیر میام  شیرین کاری ها و شیرین زبونی هاتو ثبت میکنم عزیزم ولی تو اینو همیشه بدون که مامان عاشقته گل دخترم دیروز تولد سارا بود با تم کریسمس و حسابی بهت خوش گذشت حالا بریم سراغ عکسا اینم بابا نوئل رادین-سارا- نگار- علی-سارینای مامان-عسل اینم بابا نوئلمون اینم میز شام که ژله هاش محصول مشترک مامان و سارینا بود هههههههه   ...
11 بهمن 1391

دختر که باشی ......

دختر که باشی نفس بابایی لوس بابایی عزیز دردونه ی بابایی حتی اگه بهت نگه دستت و میذاره روی چشماش و میگه: این تویی که به چشمای من سوی دیدن میدی خلاصه یک کلوم دختر نفس باباشه   ...
22 دی 1391

برف بازی

این هفته که رفتیم خونه ی مامانی قرار گذاشتیم جمعه بریم برف بازی اینقد ذوق کرده بودی که نگو با مهدی و سینا حسابی برف بازی کردی و کلی خوش گذروندی عزیزم موقع برگشتنم کلی گریه کردی که چرا برف بازی تموم شد اینم عکسای برف بازی اینم یه مادرو دختر عاشق هم اینجا هم داشتی گریه میکردی که نریم خونه اینم سینا و سارینا و مهدی توی دستگرد باغچه ی آقاجون ...
9 دی 1391